عاشقانه های من

عاشقانه های من


خـیلی سـخـته وقــتی داری پـست عاشــقانه
مـیذاری از خـیسی کلـیدای کیـبوردت بفـهمی
داری گــریـه میـکنی
واسـه شـما هـم پـيش اومــده ؟؟؟


پنجشنبه سوم بهمن 1392| 20:25 |alireza| |


پنجشنبه نوزدهم دی 1392| 16:9 |alireza| |

توجـــــــه                                 توجـــــــه

بعضي از متن هام رو با بُغض نوشتم !.!.!



لُـــطـــفــا



با درد بخوانيــــد ...

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392| 14:19 |alireza| |

مگذار كه عشق، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود!

مگذار كه حتی آب دادنِ گل‌های باغچه،

به عادتِ آب دادنِ گل‌های باغچه بدل شود!

عشق، عادت به دوست داشتن

و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست،

پیوسته نو كردنِ خواستنی‌ست كه خود پیوسته،

خواهانِ نو شدن است و دگرگون شدن. . .

تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق. . .

چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت

و عشق همچنان عشق بماند؟

عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یك بار برای همیشه !

جامِ بلور، تنها یك بار می شكند. . .

میتوان شكسته‌اش را، تكه‌هایش را، نگهداشت.

اما شكسته‌های جام، آن تكه‌های تیزِ بُرنده، دیگر جام نیست. . .

احتیاط باید كرد. . .

همه چیز كهنه میشود و اگر كمی كوتاهی كنیم، عشق نیز. . . !

"بهانه‌ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند" . . . !!

جمعه بیستم تیر 1393| 17:46 |alireza| |

ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﮔﻨﺪ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺒﯿﻨﺪ!

ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﭼﻄﻮﺭﯼ!

ﺍﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺎﺷﺪ؛

ﺩﺭﺳﺖ ﻭﺳﻂ ﯾﮏ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ

ﻧﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻧﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺩﯾﺪ!

ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﻤﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ

ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﻟﯽِ ﺧﺎﻟﯽ ﺳﺖ!

ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺵ ﮐﻨﻢ؛

ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ، ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯽ، ﻓﺤﺶ ﺑﺪﻫﯽ

ﺩﺍﺩ ﺑﺰﻧﯽ!

ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﯽ

ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﮕﻔﺘﯽ ﻭ ﮐﯿﻨﻪ ﺷﺪ،

ﺷﺪ ﺑﻐﺾِ ﻻﻣﺼﺐ!

ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺍﺷﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺭﯾﺨﺖ

ﻭ ﻣُﺮﺩ ...

ﺁﺭﯼ!

ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ

ﻭ ﻭﻗﺖ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﺗﺎ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ؛

ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻫﺎ، ﺑﺪ ﻭ ﺑﯿﺮﺍﻩ ﻫﺎ ﻭ ﻓﺤﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ!

ﻧﻪ ﺗﻮ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻭ ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻭ ...

ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ

ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﭘﻮﻝ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺭﺍ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻨﺪ!

ﭘﺎﻟﺘﻮ ﻭ ﮐﯿﻔﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺎﯾﺴﺘﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ، ﺧﯿﺮﻩ!

ﻭ ﻻﯼ ﺣﺲ ﻏﺮﯾﺒﮕﯽ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻨﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺮﻭﺩ ...

ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ

ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺑﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ ...

ﻣﻦ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ؛

ﺗﻮ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﺭﻓﯿﻖ . .

جمعه بیستم تیر 1393| 17:45 |alireza| |

اوقات دلتنگی ام را...

در طولانی ترین خیابان شهر،

پیاده روی می کنم...!!

خیابان تمام میشود،

اما...


جمعه بیستم تیر 1393| 17:44 |alireza| |

اگر به خانه من امدی
برایم مداد بیاور، مداد سیاه
می خواهم روی چهره ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه تا تمام غرایز زنانه را از ریشه دراورم
شخم بزنم وجودم را
بدون این ها راحت تر به بهشت می روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی واسطه ی روسری کمی بیندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می خواهم بدوزمش به سق
این گونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شست و شوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا ارمان هایم را باد با خود ببرد به انجایی که عرب نی انداخت،
می دانی که؟ باید واقع بین بود!
صدا خفه کن هم اگر گیر اوردی، بگیر!
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می زنند
بغضم را در گلویم خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ا رشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا... اگر جایی دیدی حقی می فروختند
برایم بخر... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران
حقم را بخورم!
سر اخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم، و رویش با حروف درشت بنویسم،
من یک انسانم!!
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

جمعه بیستم تیر 1393| 17:42 |alireza| |

ســـکوت من دروغــیست

در اسارت حقایــقی زجــه آور

آنقــدر شکنجــه اش نکـن

اعــتراف نمیکند...

جمعه بیستم تیر 1393| 17:41 |alireza| |

درد يعني

وقتي تو
از "نگران فرداي بي من بودن"
برسي
به "نگران ديروز با من بودن"

و من هنوز در اين معركه
يقه ي روزهاي گذشته را چسبيده باشم

جمعه بیستم تیر 1393| 17:40 |alireza| |

ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ،
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍ .
ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﻧﻪ .
ﻣﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺷﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ،
ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﻫﺮ ﻗﺪﺭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﻠﺨﯽ ﺑﮕﺬﺭﺩ
ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﻧﻪ
ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ
ﺷﺒﯿﻪ ﭼﻬﺎﺭﺭﺍﻫﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﯽﺭﺳﻢ
ﺑﯽﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺳﺒﺰ ﯾﺎ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﻮﺩﻥ ﭼﺮﺍﻍ
ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﻢ ﻭ
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎ
ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﻡ
ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ

جمعه بیستم تیر 1393| 17:39 |alireza| |

وقتـــي خــــواب ، براي فــــــرار از بيداري باشد ...
تمــــام شــــــــده اي !!!
روحت شاد و يادت گرامي

جمعه بیستم تیر 1393| 17:37 |alireza| |

دوس دارم
اگه يه روزي بچه داشته باشم
بزرگ که شد بهش بگم
برو با دلت زندگي کن
ما که زندگي‌مون دست عقلمون بود
شديم اين
بيرونمون بقيه رو کشت
تومون خودمون رو
نفهميديم بيس سالگيُ سي سالگي چي شد
تو برو
هر چي عشقت کشيد
همون کارو بکن
فکر فردات هم نباش
پشت سرت راه ميفتم
هر گندي زدي
خودم برات جمعش مي‌کنم
هر خرابکاري هم که کردي
پشتتم.....!

جمعه بیستم تیر 1393| 17:36 |alireza| |

و من هنوز عاشقم

آنقدر که مي توانم هر شب

بدون آنکه خوابم بگيرد

از اول تا آخر بي وفايي هايت را بشمارم

و دست آخر همه را فراموش کنم !

جمعه بیستم تیر 1393| 17:33 |alireza| |

یادمه دوران کودکیم وقتی می رفتم بهشت زهرا ..
سعی می کردم پامو روی قبرا نزارم !
دلم می گرفت ، وقتی پام روی یکیشون میرفت !

چشامو می بستم، تو دلم براش صلوات می فرستادم

چند سال گذشت….. من بزرگتر …. مرده ها بیشتر
قدیمی ها پوسیده تر ….. جدیدی ها با سنگ شکیل تر
نمی دونم امروز روی چندتا قبر پام رفت ..
برای چندتا یادم رفت صلوات بفرستم …

اما راستش ، امروز یه چیزی فهمیدم .
ما که دلمون نمی اومد حتی روی مرده ها پا بذاریم ..
این روزها چقدر راحت روی زنده ها واحساسشون پا می ذاریم !!

کاش همون بچه می موندیم .. !!

جمعه بیستم تیر 1393| 17:32 |alireza| |

خدایا...!

سیب که شیرین است

سهل!

تو بگو،زهر!

هرچه که باشد،

بیار،با تمام وجود می بلعم.

تو فقط مرا از این دنیا بنداز بیرون

جمعه بیستم تیر 1393| 17:31 |alireza| |

ﺍﺯ ﻣﺎ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ ...
ﺍﻣﺎ ،
ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺕ “ ﻫﻮﺍﯼ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ”
ﺩﺍﺷﺘﯽ ،
ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺑﺘﺪﺍ ،
“ ﺳﻼﻣﯽ ﻧﮑﻦ … ” ﻟﻄﻔﺎ !

جمعه بیستم تیر 1393| 17:30 |alireza| |

تنهایی این نیست که هیچکس اطرافت نباشه…
این نیست که با کسی دوست نباشی…
این نیست که آدمی گوشه گیر و منزوی باشی…
این نیست که کسی باهات حرف نزنه…
این نیست که هیچوقت نتونی خوشحال باشی…
تنهایی یه حس درونیه!!!
تنهایی یعنی هیچکس نفهمه حالت بده……….

جمعه بیستم تیر 1393| 17:29 |alireza| |

امشب همه چیز روبه راه است
همه چیز آرام…آرام…باورت می شود؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم"با یاد تو"

تو نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته ام!
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام!
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا گریه کنم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ….بی صدا کنم
تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفته ام!
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی
یاد گرفته ام…نفس بکشم بدون تو…و به یادتو
یاد گرفته ام که بی تو بخندم
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت…
یاد گرفته ام…که دیگر عاشق نشوم به غیر تو!
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم
و مهم تر از همه
یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم
اما هنوز یک چیز هست…
که یاد نگرفته ام…
که چگونه……!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه ی دلم پاک کنم
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم…
تو نگرانم نشو

جمعه بیستم تیر 1393| 17:28 |alireza| |

انتظار واژه قشنگی بود برای وقتی که او در راه بود …

انتظار تلخترین واژه میشود وقتی میدانی قرار نیست بیاید …

هر ثانیه مرگ است انتظار کسی که میدانی نخواهد آمد و من همیشه در انتظار !

جمعه بیستم تیر 1393| 17:27 |alireza| |

آدمها می آیند
زندگی می کنند
می میرند و میروند..

اما فاجعه ی زندگی تو
آن هنگام آغاز می شود که
آدمی میرود اما نمی میرد!
می ماند
ونبودش دربودن تو
چنان ته نشین می شود
که تو میمیری
درحالی که زنده ای…

جمعه بیستم تیر 1393| 17:26 |alireza| |

نبود … پیدا شد … آشنا شد … دوست شد … مهر شد … گرم شد
عشق شد … یار شد … تار شد … بد شد … رد شد … سرد شد
غم شد … بغض شد … اشک شد … آه شد … دور شد … گم شد
تمام شد . . .

جمعه بیستم تیر 1393| 17:26 |alireza| |

پایان سریال دروغ هایت بود

آخرین لبخندت

و چه ساده بودم من !

که تا تیتراژ پایانی به پای تو نشستم !

جمعه بیستم تیر 1393| 17:24 |alireza| |

دیگر نمی نویسم . . .
دیگر از احساسم به تو نمی نویسم . . .
دیگر نمی نویسم دوستت دارم . . .
دیگر نمی نویسم بعد از تو چه به روزم آمد . . .
دیگر نمی نویسم دل کندن از تو مانند جان دادن بود . . .
دیگر از روز های عاشقانه یمان نمی نویسم . . .
دیگر نمی نویسم که به شانه هایت نیاز دارم . . .
نمی نویسم محتاج عطر مردانه ات هستم . . .
دیگر از بی وفای قصه یمان نمی نویسم . . .
دیگر نمی نویسم با آوردن اسمت دلم جان می گیرد . . .
دیگر از خواب های بی تو نمی نویسم . . .
دیگر نمی نویسم به خاطر ” او ” چه با ” من ” کردی . . .
دیگر نمی نویسم چه بی رحمانه رهایم کردی . . .
چه بی رحمانه به گریه هایم خندیدی . . .
چه بی رحمانه صدای خنذه های عاشقانه تان تا خواب هایم آمد . . .
و چه بی رحمانه از سرت افتادم . . .
دیگر نمی نویسم دلم برای شانه به شانه راه رفتن با تو پر می زند . . .
دیگر نمی نویسم عشق تو تاوان سنگینی برای دلم بود . . .
نمی نویسم دیگر صدای خنده های صادقانه یمان در خانه نمی پیچد . . .
دیگر نمی نویسم برای با تو بودن چگونه جنگیدم . . .
و نمی نویسم چگونه سپاه منطق تو در برابر سپاه احساس من پیروز شد . . .
من . . .
دیگر . . .
هیچ . . .
نمی نویسم . . .

جمعه بیستم تیر 1393| 17:23 |alireza| |

شايد بخواهم
يك صندلي بسازم

رويش بنشينم سيگار بكشم
قهوه اي بنوشم
به همه چي فكر كنم
به غير از تو

آن صندلي ميتواند
چقدر دردناك باشد
حتي ساختنش

حتي شايدش

جمعه بیستم تیر 1393| 17:18 |alireza| |

چقدر اين حس را تجربه كرده اى؟ چند بار؟
كه عاشق مى شوى، بدون آن كه عاشق كسى باشى
كه در اوجى، اما تنها
كه مى نوشى، ولى به سلامتى يك رؤيا كه از گفتنش هم شرم دارى؟
كه اميد مى بندى، اما روزها و سالها تو را با پوزخندى بر لبان كريه در مى نوردند؟
چند بار شبها رختخوابت را وحشيانه چنگ زده اى؟
و خالىِ رؤيا را هوس آلود بوييده اى؟
و تمام ناكامى هاى ساليان رفته و آينده را با يك دو جام شراب
شراب ناب، به ميدان طلبيده اى؟
چقدر لذت عطر قهوه را به رخ اين نادان ها كشيده اى؟
چند بار شبهاى تنهاييت را
و روزهاى بى اميد به شبت را
با حرف هاى گنده و گنديده به هم دوخته اى؟

يك بار اما صادقانه بگو
فكر مى كنى آيا
از پس اين سالهاى تنهايى
كسى مى آيد؟

جمعه بیستم تیر 1393| 17:17 |alireza| |

گاهی که دلتنگ میشدم

میگفتی:دلتنگی هایت را بنویس!

چندی است اینجا مینویسم و دلشادم!

از اینکه احساس میکنم "شاعر"شده ام!

امشب که دلم شعر نمی خواهد چه کنم؟؟

از دلتنگی ات دیوانه شده ام

پیشنهاد بهتری داری؟؟؟

جمعه بیستم تیر 1393| 17:16 |alireza| |

خدایا!!!
چند روزی هست که تنها شده ام و قصه غربت صحرا شده ام
سختی درد فقط سهم من است وگر ایینه از من بی خبر است
من که عاشق پاکی بودم همدم سردی روزگار شدم
خدایا کاش چشمان مرا خاک کنی تا نبینم که چرا تنها شده ام

جمعه بیستم تیر 1393| 17:15 |alireza| |

دلتنگــی هایــــَم را زیر بغـل زده اَم !
نشسته اَم در انتظار ِ روز های ِ مبـادا !
سهم ِ من از تــو
همـین دلتنگـی ها ییست
که بی دعوت می آینـد
و …
خیال ِ رفتن نـدارند..

جمعه بیستم تیر 1393| 17:14 |alireza| |

قصه عشق من پایانی داشت تلخ اما دلنشین
عشق من پایان یافت اما از تمام شدنش پشیمان نیستم
خوشحال نیستم ناراحت نیستم
فقط یک سنگینی روی قلبم هر لحظه آرزوی رهایی میکرد
رها شد اما هنوز تتمه اش بر قلبم سنگینی میکند
این بغض برای عشق نیست برای توی نامرد نیست برای دلکم
برای دل ساده ام دل پاکم است
دلی که صحرایش رد پایی نداشت
تو اولیش نبودی اما اولین رد پا مال توست
من آب و جارو کردم خانه تکانی کردم پاییز قلبم امده است
برگ ریزانش شروع شده
مرا صدا میکند تا نظاره گر باش و درس بگیرم از پاییز
تا همیشه بهاری باشم هرچند عاشق پاییزم اما پاییز درد دارد پاییز غم بار است من طاقت ندارم

جمعه بیستم تیر 1393| 17:13 |alireza| |

بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است…
ادعایشان آدمیت…
کلامشان انسانیت…
رفتارشان صمیمیت…

حال، من دنبال یکی میگردم که…
نه آدم باشد…
نه انسان…
نه دوست و رفیق صمیمی…
تنها صاف باشد و صادق…
پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن…
هیچ نگوید…
فقط همان باشد که سایه اش میگوید….
صاف و یکرنگ….

جمعه بیستم تیر 1393| 17:13 |alireza| |