X
تبلیغات
عاشقانه های من


عاشقانه های من

عاشقانه های من


خـیلی سـخـته وقــتی داری پـست عاشــقانه
مـیذاری از خـیسی کلـیدای کیـبوردت بفـهمی
داری گــریـه میـکنی
واسـه شـما هـم پـيش اومــده ؟؟؟


پنجشنبه سوم بهمن 1392| 20:25 |alireza| |


پنجشنبه نوزدهم دی 1392| 16:9 |alireza| |

توجـــــــه                                 توجـــــــه

بعضي از متن هام رو با بُغض نوشتم !.!.!



لُـــطـــفــا



با درد بخوانيــــد ...

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392| 14:19 |alireza| |


ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ خوبی؟!
ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﻫﺴﺘﻢ
ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯﺕ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﺗﻮ ﺍﺻﻼ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ
ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:35 |alireza| |


عشق فراموش کردن نیست ،بخشیدن است.گوش کردن نیست ، درک کردن است
دیدن نیست ، احساس کردن است.جا زدن و کنار کشیدن نیست صبر کردن و ادامه دادن است
حتی تنها . . .-

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:34 |alireza| |


" دلــتــنـگـی ؛
اول خــیـابـان کــوچـکـی بــود ...
وقــتـی تــازه بــا تــــــو آشــنـا شــدم ،
کـــم کـــم خــیـابـان بــلـنـدی شـــد ...
وقــتـی فــهـمـیـدم دوســتـت دارم ،
و حـــالا دلــتــنـگـی ؛
شــهـری پـــــر از بـــــزرگــراه هـای تـــاریــک اسـت ،
کــه مــــــن تــنــهـا در آنــــهـا پـــیـش مــی روم ،
و تـــــــو هـــر روز از مـــــن دور تـــر مـی شـــوی ... ! "

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:33 |alireza| |


دِلِ مَـــــن
کُــــلــبـــۀ بـــارانــیـستـــــــ ...
وَ تُـــــو ،
آن بـــارانِ بــــی اِجــــازهِ ای ؛
کِــــه نـاگــــهــــان دَر اِحــســــاسِ مَـــــــن ،
چِـــکِّــــــه مـــــی کُـــنــــــی...

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:33 |alireza| |


مـــــــــــــــرد کـــــــه باشــــــــی بایــــد :
برای هضم دلتنگی هایت قدم بزنی و با نگاهت با سنگ فرش خیابان ها و پیاده روها حرف بزنی …
برای حجم تلخ بی کسی هایت سکوت کنی …
شانه هایت را پناه گریه اش کنی و در عوض دست های مردانه ات سرپوش اشک هایت باشد …
اما …
گــــــــریه نکن !
محکم باش !
مانند دستانت … مثال شانه هایت …
آخر تو مَردی …
مــــــــــرد کـــــــــه گـــــــــریه نمی کنــــد !

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:30 |alireza| |

آهای غریبه …!!!

برای نیامدنت بی اعتنایی ام را بهانه نکن

آنقدر به سوسوی چراغ همسایه دل بسته بودی

که شهر را هم چراغان میکردم

نمی آمدی…!!

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:29 |alireza| |


شوق
یعنی تو که برمی گردی
مدرس
همت
صیاد
من مسیر دیدنت را
به حافظه ی شهر ریخته ام
من
اطمینان را
با انتظار
عوض کرده ام

اطمینان
یعنی تو که برمی گردی
من تفأل زده ام
من مسیر بغل کردنت را
پشت در خانه ات تمرین کرده ام
وقتی خانه نبودی!

معجزه ها ساده رخ نمی دهند
اما حتما رخ می دهند!
تو
رخ می دهی

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:28 |alireza| |


در من غم آرامی هست
که رهایت می کند به امانِ روزها
هر چه تنگ تر فشردمت
هر چه چنگ تر انداختم به پاهایت
دور تر شدی
در من غم آرامی هست
که مشتش را باز می کند بروی...
و به قبر گالیله و هفت جَد اش خواهم خندید
اگر با پاهای خودت
نزدیک نشوی

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:28 |alireza| |


از خیالت خسته نمی شوم
مشتاق تر می شوم وقتی در خیالت هستم
اما تازگی ها
تابلوی خیال ممنوع خورده بر دو راهی ذهنم
کاشکی پای قواعد به خیال من باز نمی شد .

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:26 |alireza| |

چند روزیست دست هایم را…
با چند کتاب و نوشته، سرگرم کرده ام اما…
گول نمی خورند…
هیچ چیز معجزه ی دست های تو نمی شود!

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:26 |alireza| |


تنهایی یعنی یه صدایی تو دلت داد بزنه دارم خفه میشم!!!

میخوام حرف بزنم...

ازاینجا شروع میشه بی کسی:

۱۵۲ تامخاطب تو دفتر تلفن گوشیته،

هیچکس نیست که حرفتو بشنوه...تو این لحظه مردن چرا انقد قشنگه؟؟؟؟

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:24 |alireza| |


شهر مي رود
چراغها مي خوابند وُ من
دچار قيژقيژِ لعنتيِ‌ تخت
ملحفه را مي كِشم تا سرم
تلفن هنوز بيدار است وُ
هر دو يك درد داريم
صدايِ تو

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:23 |alireza| |

آهنگِ قشنگي دارد
خِش خِشِ كهنه جاروي رفتگر
كاش اين دمِ آخِر
خاطرات ما را جارو مي كرد

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:23 |alireza| |


گونه هایِ تر دارد وُ
بریده بریده حرف می زند
با چشم هایِ پُف کرده هنوز
گم کرده دارد انگار
گریه می کند ...

لطفا
هرکجا عشق را دیدید
بغل بگیریدش
حال بدی دارد

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:22 |alireza| |


ابر
دودِ سیگارِ مردی است
که حرف هاش را می خورد
و بعد فوت می کند ؛

غم که زیاد باشد
باران می بارد .

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:22 |alireza| |

دوستت دارم یا نه , چه فرقی می کند !
اصلا این حرف ها به چه درد می خورد , جز خودِ درد
یکی زندگی می دهد
یکی زندگی می کند
می بینی
زندگی با هر فعلی صرف می شود
حتی این نوشته ی سیاه پر از زندگی است
حتی ...
حتی گفته اند مرگ شروعِ یک زندگی است

ما احمقانه انتخاب کردیم
تو زندگی را زهر مار کردی
من کوفت کردم
دوستت داشتم یا نه ,
چه فرقی می کرد !
وقتی زندگی با هر فعلی صرف می شود .

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:21 |alireza| |


من برای دوست داشتنت
مدت ها است آماده ام
اما
امان از تو
امان از زن ها
همیشه دیر حاضر می شوید !

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:21 |alireza| |


سرطان خواسته و ناخواسته سرنوشت من است...
 

من فقط با سيگار کمي هدايتش مي کنم!

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:20 |alireza| |


بس که در نوشته هایم تورا نیّت کردم
هرچه گفتم، آیه ای شد برای دیگران

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:19 |alireza| |


به نیوتن بگویید هر عملی را عکس العملی نیست!
اگر بود اینهمه عاشقانه های من بی جواب نمی ماند!

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:19 |alireza| |


می گوینــد :
حرفهــایم تــکراری شــده
می گوینـــد :
آنقــدر از نبــودن تو گفتــه ام که
همــه شنیــده اند وُ
همــه فهمیــده اند
پس چــرا من
نمی فهمــم؟!
چــرا مـن
یاد نمی گیـــرم نبــودنت را عــادت کنــم ؟!

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:18 |alireza| |


دارم این روزها ،
همان رفتاری را با دیگران می کنم که
تو آن روزهای آخر با من می کردی !

دارم این روزها ،
جواب عاشقانه های دیگران را
به همان سردی که تو به من می دادی پس می دهم . . .

تلفن های بی جواب
مسج های ندیده پاک شده

خود ِ خودت شده ام !
با تمام تنهایی ها و گوشه گیری هایت از کسی که
صادقانه عاشقت شده بود . . .

کاری ندارم به صداقت عاشقانه های دیگرانی که
هرروز دارند سعی می کنند دلم را بدست بیاورند و من
بی توجه به همه . . .

ولی عاشقانه های من هنوز هم
برای توست !
قلمم جز برای تو نمی نویسد . . .

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:17 |alireza| |


چند ماه اَست ڪـﮧ می دانم بے قـراری چیست !

دَرد چیست . .

مهربانے چیست . .

چند ماه اَست ڪـِﮧ میدانــَم آواز چیست . .

راز چیست . .

چـَشم هاے تو شناسنامـﮧے مـَرا عوض ڪـــَردند

امـروز مَـטּ چندماهـﮧ هر روز عاشق ترمے شوم

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:17 |alireza| |


همه چیز همانقدر محال است
،
که لمس دستان تو !
،
همه چیز همانقدر غریب است
،
که گره زدن نگاهم به چشم های تو !
،
و همه چیز همانقدر عجیب
،
که (بودنم) کنار تو . . .

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:15 |alireza| |


کلاغ پر …؟؟ نه کلاغ را بگذاریم برای آخر
.
نگاهت پر … خاطراتت هم پر … صدایت پر
جوانی ام پر … من هم … پر
حالا تو مانده ای و کلاغ؛ که هیچ وقت به خانه اش نرسید خبر داری که از ماجرای عشقت رو سفید بیرون آمدند موهایم؟؟

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:15 |alireza| |


یه روزی از فاصله می ترسیدم،ولی وقتی از تو

دور شدم،فهمیدم:

"عشق است که می ماند....فاصله ها بهانه اند..."

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:14 |alireza| |


دوسـتـتـــــــــــــ دارم خـــــــــیلــی قـدیـمــی شده . . .

عـاشـق هـم که نـیستـیــم . . .

هم آغوشی با تـــــــــــــــــو هم شــد هوس . . .

بــطــری و سـیــگـــــار را بـیـــــاور . . .

کـمــی ادای آدمـهـای خـــوشـبـخـت را در بــیــاوریـــم !!

چهارشنبه هفتم اسفند 1392| 22:13 |alireza| |